Бе Ъаёд е Салтанат е Мустатоб е Шоё е Шаёыд
ع مثلِ عزت
چشمِ چپ یک قصیده ی جاری ست
بغض من ، مثلِ زخم تو کاری ست
سینه سرخی که بیست سالش بود
باز آماجِ تیرِ تاتاری ست
حکم قاضی که ... کات! ساکت شو
ولی آقا! زمانِ بیداری ست
ما زمانی به مرگ میمردیم
ولی امروز دشنه اجباری ست
مرگ بر این لباس شخصیها!
که جنون در وجودشان جاری ست
خونِ ما نفت شد برای شما...
خفه شو! قصه ی تو تکراری ست
آی دژبان! به حکم آقایان
چشمِ چپ طرح زیر سیگاری ست ...
اشهدُ انَّ عشق یعنی که
چشم چپ یک قصیده ی جاری ست
Ъ Месл е Ъеззат
Чешм е чап йк цасыдеие цорыст
Бущз е ман , месл е захм е ту корыст
Сыне сурхы ке быст солаш бўд
Боз омоц е тыр е тоторыст
Ёукм е цозы ке … кот! Сокет шу
Валы оцо! Замон е быдорыст
Мо замоны бе марг мымурдым
Валы емрўз дешнеё ецборыст
Марг бар ын лебос шахсыёо
Ке цунўн дар вуцўдешон цорыст
Хўн е мо нафт шуд бароие шумо …
Хафеё шу! Цессеие ту текрорыст
Ои дежбон! Бе ёукм е шоёаншоё
Чешм е чап тарё е зыр сыгорыст …
Эшёад у энна ъешц иаъны ке
Чешм е чап йк цасыдеие цорыст
گر شعله های خشم وطن / زین بیشتر بلند شود
ترسم به روی سنگ لحد / نامت عجین به گند شود
پر گوی و یاوه ساز شدی، / بی حد زبان دراز شدی
ابرام ژاژخایی ی تو / اسباب ریشخند شود
هرجا دروغ یافته ای / درهم چو رشته بافته ای
ترسم که آنچه تافته ای / بر گردنت کمند شود
باد غرور در سر تو، / کور است چشم باور تو
پیلی که اوفتد به زمین / حاشا دگر بلند شود
بر سر کله گشاد منه، / خاک مرا به باد مده
ابر عبوس اوج - طلب / پابوس آبکند شود
بس کن خروش و همهمه را، / در خاک و خون مکش همه را
کاری مکن که خلق خدا / گریان و سوگمند شود
نفرین من مباد تو را / زان رو که در مقام رضا
دشمن چو دردمند شود، / خاطر مرا نژند شود
خواهی گر آتشم بزنی / یا قصد سنگسار کنی
کبریت و سنگ در کف تو / خاموش و بی گزند شود
سیمین بهبهانی
۲۵ خرداد ۱٣٨٨
مبارک باد این جمهوری زور
از این پس گوشها کر ، چشمها کور
چنین جمهوری بر ضد جمهور
میرزاده ی عشقی
تو خنده ی گل و من داغ لاله میبینم
صائب
Маро зе сеир е чаман щам ту ро нешот ресад
Ту хандеие гул у ман дощ е лоле мыбынам
Соеб
در شکرخند گل آوازه ی رحلت شنَوَد
مردُم از عمر چو سالی گذرد عید کنند
صائب
سال نو مبارک!!!!!
دعوی یزدانی از گوساله باور میکنند
میرزاده عشقی
در لوحه ای به قدمت تاریخ آمده است:
آنک هزاره ی شش پیش از سناخریب
اشتار آمده که بگوید بهار هست
مردوخ بر تیامت زمانی که چیره شد
آمد بر این اریکه ی بی آسمان نشست
میگفت : من خدای زمینم ... ولی نبود
میبندم اژدهای دمان را ... ولی نبست
وقتی که هفت برج به هفت آسمان نهاد
پشتش کنار وسوسه ی چشم تو شکست
آنگاه چشمهای تو پرواز کرد و رفت
رفتی به آسمان زمین ماه نیمه مست!
حالا خدای روی زمین عاشقت شده
در آسمان خواب من آسمانپرست
شاید زمین برای شما جا نداشته
شاید زمان برای نگاهت کم آمده است
ای دختر خیال خدایان بابلی!
ماه بلند خاطره ی توست دور دست
من تا ابد به یاد شما صبر میکنم
زیر سه متر خاک به دشتی همیشه پست
روايتهاي كوتاه سرزمين من
در برخورد با مجموعه ي «ليلا زانا» سروده ي آرش آذرپيك ، نخستين مطلبي كه توجه خواننده را به خود جلب ميكند نام مجموعه است، «ليلا زانا» ، نامي غيرمتعارف و زيبا. نامي كه با شكستن قالبهاي نامگذاري مرسوم و متعارف ، نويد حركتي جديد و بيباكانه را به انسان ميدهد – عليرغم طرح جلد كليشه اي و متعارف كتاب - . متاسفانه عليرغم عقيده ي نويسنده ي بيانيه – كه قاعدتن عقيده ي شاعر مجموعه نيز بايد باشد – كه اسم را در نقش يك كليد ميشمارد ، اسم مجموعه هيچگونه ارتباطي با اشعار ندارد و آن انتظار حركت جسورانه اي را كه در خواننده برانگيخته بود ، اشعار پاسخ نميدهند و آن روحيه در اشعار وجود ندارد.
دومين نكته اي كه توجه را به خود جلب ميكند ، عنوان «غزل ميني مال» است كه علام سئوال بزرگي را در ذهن خواننده بوجود مي آورد و تازه هنگاميكه بيانيه ي غزل ميني مال را ميخوانيد متوجه ميشويد كه دوستان عزيز ما ، «ميني مال» را با «روايت» اشتباه گرفته اند زيرا ميني مال نوعي داستان است كه هيچ سنخيتي با غزلهاي مجموعه و توضيحات بيانيه ي آن ندارد. شرط يكم در داستانهاي ميني مال ايجاز بيش از پيش است كه در اين غزلها هيچگونه اثري از اين ايجاز موجود نيست. بجاي نام غزل ميني مال ، همان غزل روايي مناسبتر به نظر ميرسد.
در صفحه ي 59 مجموعه ميخوانيم:«به عقيده ي شاعر اين مجموعه ، شعر امروز با توجه به بحران مخاطب در برابر داستان امروز در موقعيت عقب نشيني است اما قابليت آن را دارد كه شيرازه ي داستان را در ريختمان خود كريستاليزه كند» اگر دوست ما نگاهي به تحولات داستان معاصر بيندازند ملاحظه خواهند فرمود كه عليرغم ظاهر ماجرا ، اتفاقن اين داستان است كه خود را به سمت شعر نزديك ميكند چرا كه شعر قابليت بالقوه ي بيشتري براي انطباق با جهان امروز دارد ، هرچند به دلايلي نتوانسته است قابليتهاي خود را به فعليت برساند.
و يا در صفحه ي 50 ميخوانيم كه «زبان بطوركلي مجموعه اي از كلمات ، تركيبات ، مفاهيم ، اعتقادات ، حسها ، اشياء ، رسوم ، حوادث و نوع بكارگيري آنها در شعر است... » كه اين تعريف از زبان ، تعريفي نادرست و بسيار گسترده تر از تعاريف ديگر زبان است بطوريكه همه چيز را زبان ميداند!!!
«در غزل ميني مال ، زبان ... جنبه اي گفتاري روايتي و ديالوگ گونه «پلي فونيك» دارد كه به تنوع ، قدرت و ارزش ادبي كار مي افزايد چرا كه شاعر با استفاده ي درست از آن در واقع به جايگاهي تثبيت شده ، ميان مردم و جوهري شعري ، با نزديكيها و فاصله هايي يكسان دست مييابد ... » اولن معناي ديالوگ و پلي فونيك كاملن از هم جداست كه همانگونه كه خواهيم ديد در متن اشعار هيچكدام وجود ندارد و در ثاني عليرغم مزيت ورود ديالوگ و پلي فونيك در شعر ، دليل آن دليل فوق الذكر نيست كه بگذريم.
در صفحه ي 52 آمده است :«... به خاطر وجود ارتباط عمودي بين ابيات ، هيچكدام از آنها به تنهايي خوانده نميشوند منظور انكار وجود بيتهايي است كه به اشتباه «شاه بيت» خوانده ميشوند» در حاليكه دوستان عزيز ما از اين نكته غافل مانده اند كه وجود شاه بيت في ذاته دليل عدم انسجام نيست و اصولن در داستان نيز فراز و فرودها الزامي هستند و نميتوان آنها را انكار نمود، بلكه چيزي كه مهم است استفاده از شاه بيتها در خدمت كليت شعر است ، نه حذف آنها از كل شعر (گرچه اين بحث از دوستان ما آغاز نميشود و از مشخصات شعر پست مدرن گرفته شده است.)
افکند به باغ و راغ آوازه ی خویش
بنمای بهار را رخ تازه ی خویش
تا بشناسد بهار اندازه ی خویش
آخر همینجاها من آن موعود را آن روز گم کردم
آقای قاضی! من برای جرمهای تازه ام حتا
خرگوش را از گرگ و میش جعبه ی جادو درآوردم
آن وقت میگویید من هم قاعده بازی نمیدونم
تنها به جرم اینکه تو این عکسه تنها من یکی مردم
مو بچه ی توپ و تفنگ و فشفشه بازی تو چشماتم
یعنی که میجنگم برای خاطر عشق خودت - هر دم
یا ضامن چاقو! دخیل دسته ی زرد طلاکوبت
امشب تمام بودنم را نذر چشمان شما کردم
از شاهدان کارت پستال ابوالهول نیز مشهود است
اینها نمیخواهند من دیگر به آن افسانه برگردم
باشد . قبول! اینجا برای فرصت یک عشق جایی نیست
اما من امشب یک کمی قرمز کمی آبی کمی زردم
با خون و آب و آتش از چشمان مخمور تو میگویم
آخر همینجاها من آن موعود را آن روز گم کردم
دوستان عزیز سلام. ببخشید که ما اینهمه از این خونه به اون خونه میریم. در جامعه ی مدنی ایران چاره ی دیگه ای نداریم. آقای بسیجی مخلص ایمیلم رو هک کرده و تهدید کرده که وبلاگ و خودم رو هم هک میکنه!!! این هم از آزادی بیان که آقایون پرشین پتیشن مدعی ش هستن. به هرحال از اونجایی که پرشین بلاگ دولتی تشریف داره و راحتتر امکان تعطیل کردن وبلاگ رو داره!!! خودمون به اینطرف مهاجرت فرمودیم!!! فعلن که بلاگفا شده دار الهجره!!! البته خداییش سگش شرف داره به پرشین بلاگ!!! بگذریم. فعلن یه غزل بخونین تا بعد خدمت برسم! یا علی!
و مرد منتظر اتفاق تازه تر است
و تازه از همه ی قصه نیز باخبر است
شروع قصه به قرن چهار برمیگشت
یکی نبود و خدا بود و او بدون سر است
سه سطر بعدی قصه هنوز یادش هست
به روزگار غریبی که عشق بی ثمر است
منجمان نخستین به قطع میگویند
سه اتفاق سرانجام کار آن پسر است
نخست آنکه سر او طلوع خواهد کرد
که مرگ حاصل تلفیق گریه با سحر است
و دوم آنکه پسر جان ما نمیداند
دلیل چیست که آتش همیشه شعله ور است
و شرط سوم ما را کسی نخواهد دید
همیشه حرف برای سکوت بیشتر است
و نقطه ای سر بی سطر او فرود آمد
گلوله، سرب، سِرُم، مرد وارث بشر است
در يک شب بارانی و پرگريه و سرد
آن مرد به دستان تو ايمان آورد
دستی که برای او کمی قرآن خواند
دستی که طپانچه را به خاطر آورد
يک بسته مُسَکّن و مدادی زخمی
يک کاغذ نيمه پاره ی حاشيه زرد
در حاشيه ی زرد، کمی بعد نوشت:
اين بار هم اين رسول اعجاز نکرد
ای دختر بابل که خرابت شده ام!
بيهوده پی علت اين قتل مگرد
آن روی ورق به خط نسخ آمده بود:
موعود بدون خط و معجز! برگرد!
برگرد به جای خود کسی را بفرست
کاينگونه نباشد که تو هستی ای مرد!
در يک شب بارانی و پرگريه و سرد
اينبار هم اين رسول اعجاز نکرد
قسم به دست پر از سر پناه اين خورشيد
که من طلوع نتابيده را نخواهم ديد
وجيزه ای ست مرقم به سرنوشت خودم
به مهر حضرت عاليجناب بی ترديد
کنون که قبله ی عالم اجازه فرمودند
مخيری که بميری تو ای وزير فقيد
تفنگباشی خاصه تو را نبخشايد
به عهد سلطنت مستطاب شاه شهيد
و ناگهان زنی از پشت پرده نجوا کرد
به ميهمانی گنجشکها نمی آييد؟
به عهد سلطنت مستطاب شاه شهيد
و من طلوع نتابيده را نخواهم ديد
ساعت پنج و نیم بعدازظهر
از غروبی که روبروی من است، از همین بغض ناشکیبایی
می نویسم ، اگرچه فرصت نیست ، وقت تنگ است وبغض دریایی
می نویسم ، اگرچه می دانم ، نامه ی نانوشته می خوانی
می نویسم ، ولی نمی دانم ، با کدامین طلوع می آیی
با همین خون که فرش جاده شده ، می نویسم به روی این دیوار
ای همیشه غریبه ی این شهر! شهرزاد همیشه رویایی
آسمان و غم و همین دیوار ، مثل من منتظر که برگردی
گفته بودی اگرچه یادت نیست ، یکشب از سمت عشق می آیی
طبق قول تو منتظر هستم ، اول جاده ای که می دانی
ساعت پنج و نیم بعدازظهر ، از همین جمعه های تنهایی
...
از غروبی که روبروی من است ، از همین بغض ناشکیبایی
می نویسم اگرچه فرصت نیست ، وقت تنگ است و بغض دریایی
بهمن 1377